تبليغاتX
رها گردیدگان

hhhme

فاطمه

hhhme

http://hhhme.blogfa.com

رها گردیدگان

رها گردیدگان

رها گردیدگان

یاحق
اینجانب خاک پای شهدا فاطمه هستم . این وبلاگ تنها در خصوص شهدا تدارک دیده شده است . امیدوارم فیض ببرید شهدا

رها گردیدگان

رها گردیدگان
شهدا
 

می خوام امشب براتون از رهبرم دم بزنم

از غریبیش بگم و عالمو بر هم بزنم

پدری که زندگیش ساده مثل فقراست

فرش زیر پاش مثل فرش اتاق ضعفاست

همون که همیشه در خونه ی شهدا رو در می زنه

همونی که روحش برای پیر جماران پر می زنه

همون که بی خبر میره مسجد جمکران سر می زنه

سلم ٌ لمن سالَمکم آقا ، حربٌ لمن حاربکم آقا

وقتی خمینی رو لبش جام زهر و تو دلش غصه و ماتم بود

سید ما تو جبهه ها زیر آتیشا توی خط مقدم بود

ما باید درد دلا و غصه هاشو بدونیم

قصه ی زندان و سیلی خوردناشو بدونیم

غافل از عبادت نیمه شب اون نمونیم

ما باید ارزش نعمت خدا رو بدونیم

به جان حسینی که همه عالم می دونن جان منه

وای اگه یه روزی کسی بخواد دل آقا رو بشکنه

میگیم یا ابوالفضل می ریزیم خون از سر هر چی حرمله

سلمٌ لمن سالمک آقا ، حربٌ لمن حاربکم آقا

کوری چشم دشمنا ما به سر مهر ولایت علی داریم

دست خدا بر سر ماست که علمکداری مثل سید علی داریم

رهبر مملکت و سفره ساده مرحبا

توی کوچه های بم پای پیاده مرحبا

دل به لطف مهدی فاطمه داده مرحبا

سر تسلیم به الله نهاده مرحبا

یه روزی می فهمیم دست نوازش آقا بر سر نداریم

تو غفلت اسیرو یه رو.ز می فهمیم که دیگه یاور نداریم

پس بیا قول بدیم که دیگه دست از دامنش بر نداریم

سلمٌ لمن سالمکم آقا ، حربٌ لمن حاربک آقا

 

+ نوشته شده درسه شنبه هفدهم آذر 1388سال 22:39ساعت فاطمه |
غدیر خم
ما همان نسل جوانیم که ثابت کردیم      در ره عشق جگر دار تر از صد مردیم

هر کجا نام خمینی به سر افتد ما را       به دور سید علی خامنه ای می گردیم

جانم فدای رهبر

غدیر :

غدير» در زبان عربي به معني گودال و «خم» نام محلي نزديك منطقة «جحفه» است. كه در آن روزگار چشمه‌اي روان و درختاني كهنسال داشت. به دليل موقعيت سوق الجيشي «غدير خم» حاجيان شهرها و سرزمين‌هاي مختلف عربستان پس از انجام مناسك حج و هنگام بازگشت به شهر و ديارشان در اين منطقه از هم جدا مي شدند. آنچه نام اين محل را در تاريخ اسلام مهم و به يادماندني كرده است به سال دهم هجري و تصميم  پيامبر اسلام (ص) براي زيارت خانه خدا و به جا آوردن مراسم حج و اعلام ايشان مبني بر اينكه امسال آخرين حج ايشان خواهد بود، برمي‌گردد. لذا مردم شهرها و مناطق مختلف عربستان به وسيله قاصداني از اين امر مطلع شدند.
در پي اين فراخوان پيامبر اسلام(ص) با اجتماع عظيمي از مردم، مدينه را به قصد مكه ترك فرمودند. اجتماع باشكوهي از مسلمانان آن سال در مراسم حج شركت كردند؛ كه آن سال حجه الوداع پيامبر(ص) بود. پس از پايان مراسم حج پيامبر(ص) دستور دادند كه حجاج بايد حركت كنند تا در غدير خم حاضر باشند. همچنين پيامبر به 12 هزار نفر از حجاج يمن – كه مسيرشان متفاوت بود – دستور دادند همراه حجاج به غدير خم بيايند. در مسير بازگشت حجاج، جبرئيل بر پيامبر وارد و اين آيه را نازل كرد: «هان! اي پيامبر! آنچه را كه از سوي پروردگارت به تو نازل شده است تبليغ كن و اگر چنان نكني پيام رسالت را انجام نداده اي و خداوند تو را از مردم حفظ مي فرمايد.» ( سوره مائده، آيه 67 )
در پي ابلاغ اين دستور پيامبر دستور توقف كاروان حجاج را در منطقه غدير خم دادند و امر فرمودند كساني كه جلوتر هستند بازگردند و كساني كه عقب مانده اند به اجتماع حجاج در غدير خم برسند. اجتماعي كه تعداد آن را بين نود تا صد و بيست هزار نفر ذكر كرده‌اند. پيامبر اسلام (ص) در آن روز گرم سوزان بر بالاي منبري از جهاز شتران در حالي كه حضرت علي (ع) در كنار ايشان قرار داشت خطبه اي ايراد فرمودند. پيامبر(ص) در اين خطبه با ستايش و حمد خدا شروع و حديث ثقلين را بيان فرمودند سپس در حالي كه دست حضرت علي (ع) را بلند نمودند تا همه مردم ايشان را دركنار رسول خدا مشاهده نمايند، از مردم پرسيدند: «اي مردم آيا من از خود شما بر شما اولي و مقدم‌ نيستم؟» مردم پاسخ دادند: «بله اي رسول خدا.» حضرت در ادامه فرمودند: « خداوند ولي من است و من ولي مؤمنين هستم و من نسبت به آنان از خودشان اولي و مقدم مي باشم.» آنگاه فرمودند: «پس هر كس كه من مولاي او هستم علي مولاي اوست.» سه بار اين جمله را بيان كردند و فرمودند: « خداوندا، دوست بدار و سرپرستي كن، هر كسي كه علي را دوست و سرپرست خود بداند و دشمن بدار هر كسي كه او را دشمن دارد و ياري نما هر كسي كه او را ياري مي نمايد و به حال خود رها كن، هر كس كه او را وا مي گذارد.» پس خطاب به حجاج فرمودند: «اي مردم حاضرين به غايبين اين پيام را برسانند.» هنوز اجتماع متفرق نشده بود كه بار ديگر جبرئيل بر پيامبر وارد و اين آيه را نازل كرد: «امروز دين شما را به كمال رساندم و نعمتم را بر شما تمام كردم و دين اسلام را بر شما پسنديدم.» ( سوره مائده، آيه 3 )
سپس پيامبر دستور داد كه مردم با حضرت علي (ع) بيعت كنند. مردم دسته دسته به خيمه پيامبر(ص) كه حضرت علي (ع)  در آن بود وارد و با حضرت علي(ع) بيعت كردند و به ايشان تبريك مي‌گفتند. ابوبكر، عمر، طلحه و زبير جزو اولين بيعت كنندگان بودند و عمر، خطاب به حضرت علي (ع) گفت: «بر تو گوارا باد اي پسر ابي طالب، تو مولاي من و مولاي هر مرد و زن با ايمان گشتي.» مراسم بيعت با حضرت علي (ع) سه روز به طول انجاميد. حسان بن ثابت انصاري در آن روز دربارة اين انتخاب و امامت و جانشيني حضرت علي (ع) ابياتي را سرود.
حديث غدير توسط 110 تن از صحابه مثل ابوبكر، عمر، عثمان، عمار ياسر، ام سلمه، ابوهريره، سلمان، زبير، زيدبن ارقم، ابوذر، عباس بن عبدالمطلب، جابر عبدالله انصاري و 83 تن از تابعين مثل سعيد بن جبير و عمربن عبدالعزيز نقل شده است. پس از تابعين نيز 360 تن از محدثان، حديث غديررا در آثار خويش نقل نموده اند كه سه تن از آنان صاحبان «صحاح سته» ( ششگانه ) هستند.
علماي شيعه همگي غدير را حديثي متواتر دانسته اند. مورخي مثل يعقوبي كه اولين كتاب تاريخ عمومي را در جهان اسلام نوشته نيز واقعه غدير را ذكر كرده است. همچنين مورخاني مثل محمد بن جرير طبري، ابن اثير، سيوطي، شهرستاني، ابونعيم اصفهاني اين واقعه را بيان كرده اند و حتي برخي از آنان كتاب هاي مستقل در باب غدير تأليف كرده‌اند مثل «الولايه في طرق حديث الغدير»  اثر محمد بن جرير طبري.
عيد غدير خم بزرگترين عيد در نزد ائمه (ع) و شيعيان آنان بوده است و در طول تاريخ همواره آن را گرامي داشته‌اند.
«در كتاب ثوب الاعمال شيخ صدوق باسندش به حسن بن راشد آمده كه گفته است: به امام صادق (ع) گفتم: آيا براي مؤمنان عيد ديگري جز جمعه و فطر و قربان وجود دارد؟ فرمودند: آري. روزي و عيدي كه از همه بزرگتر است و آن روزي است كه امير المؤمنين علي (ع) را بر پا داشتند و رسول خدا (ص) پيمان ولايت او را بر عهده زن و مرد مسلمان در محل غدير خم نهاد، پرسيدم كدام روز هفته بوده است؟ فرمودند: روز در سال ها تغيير مي كند، آن روز، روز هجدهم ذي الحجه است....»

+ نوشته شده درشنبه چهاردهم آذر 1388سال 14:56ساعت فاطمه |
عشق یعنی همت
عشق يعني « همت » و يک دل خدا
توي سينه اشتياق کربلا
عشق يعني شوق پروازي بزرگ
در هجوم زخم‌هاي بي‌صدا
عشق يعني قصة عباس و آب
در « طلاييه » غروب آفتاب
عشق يعني چشم‌ها غرق سکوت
در درون سينه، اما انقلاب
عشق يعني آسمان غرق خون
در شلمچه گريه‌گريه.... تا جنون
عشق يعني در سکوت يک نگاه
نغمة انا اليه راجعون
عشق يعني در فنا نابود شدن
در ميان تشنگان ساقي شدن
عشق يعني در ره دهلاويه
غرق اشک چشم، مشتاقي شدن
عشق يعني حرمت يک استخوان
يادگار از قامت يک نوجوان
آنکه با خون شريفش رسم کرد
بر زمين، جغرافياي آسمان



+ نوشته شده درشنبه هفتم آذر 1388سال 22:28ساعت فاطمه |
وصیت نامه شهید احمد کاظمی

ا

لله اكبر

اشهد ان لا اله الا الله اشهد ان محمد رسول الله اشهيد ان علياً ولي الله

 خداوندا فقط مي‌خواهم شهيد شوم شهيد در راه تو، خدايا مرا بپذير و در جمع شهدا قرار بده. خداوندا روزي شهادت مي‌خواهم كه از همه چيز خبري هست الا شهادت، ولي خداوندا تو صاحب همه چيز و همه كس هستي و قادر توانايي، اي خداوند كريم و رحيم و بخشنده، تو كرمي كن، لطفي بفرما، مرا شهيد راه خودت قرار ده. با تمام وجود درك كردم عشق واقعي تويي و عشق شهادت بهترين راه براي دست يافتن به اين عشق.

نمي‌دانم چه بايد كرد، فقط مي‌دانم زندگي در اين دنيا بسيار سخت مي‌باشد. واقعاً جايي براي خودم نمي‌يابم هر موقع آماده مي‌شوم چند كلمه‌اي بنويسم، آنقدر حرف دارم كه نمي‌دانم كدام را بنويسم، از درد دنيا، از دوري شهدا، از سختي زندگي دنيايي، از درد دست خالي بودن براي فرداي آن دنيا، هزاران هزار حرف ديگر، كه در يك كلام، اگر نبود اميد به حضرت حق، واقعاً چه بايد مي‌كرديم. اگر سخت است، خدا را داريم اگر در سپاه هستيم، خدا را داريم اگر درد دوري از شهداي عزيز را داريم، خدا داريم. اي خداي شهدا، اي خداي حسين، اي خداي فاطمة زهرا(س)، بندگي خود را عطا بفرما و در راه خودت شهيدم كن، اي خدا يا رب العالمين.

راستي چه بگويم، سينه‌ام از دوري دوستان سفر كرده از درد ديگر تحمل ندارد. خداوندا تو كمك كن. چه كنم فقط و فقط به اميد و لطف حضرت تو اميدوار هستم. خداوندا خود مي‌دانم بد بودم و چه كردم كه از كاروان دوستان شهيدم عقب مانده‌ام و دوران سخت را بايد تحمل كنم. اي خداي كريم، اي خداي عزيز و اي رحيم و كريم، تو كمك كن به جمع دوستان شهيدم بپيوندم.

گرچه بدم ولي خدا تو رحم كن و كمك كن. بدي مرا مي‌بيني، دوست دارم بنده باشم، بندگي‌ام را ببين. اي خداي بزرگ، رب من، اگر بدم و اگر خطا مي‌كنم، از روي سركشي نيست. بلكه از روي ناداني مي‌باشد. خداوندا من بسيار در سختي هستم، چون هر چه فكر مي‌كنم، مي‌بينم چه چيز خوب و چه رحمت بزرگي از دست دادم. ولي خداي كريم، باز اميد به لطف و بزرگي تو دارم. خداوندا تو توانايي. اي حضرت حق، خودت دستم را بگير، نجاتم بده از دوري شهدا، كار خوب نكردن، بندة خوب نبود،... ديگر...

حضرت حق، اميد تو اگر نبود پس چه؟ آيا من هم در آن صف بودم. ولي چه روزهاي خوشي بود وقتي به عكس نگاه مي‌كنم. از درد سختي كه تمام وجودم را مي‌گيرد ديگر تحمل ديدن را ندارم. دوران لطف بي‌منتهاي حضرت حق، واي من بودم نفهميدم، واي من هستم كه بايد سختي دوران را طي كنم. الله اكبر خداوندا خودت كمك كن خداوندا تو را به خون شهداي عزيز و همة بندگان خوبت قسم مي‌دهم، شهادت را در همين دوران نصيب بفرماييد و توفيق‌ام بده هر چه زودتر به دوستان شهيدم برسم، انشاء الله تعالي.

منزل ظهر جمعه 6/4/82

+ نوشته شده دریکشنبه یکم آذر 1388سال 21:27ساعت فاطمه |
خونسردی

بنام خدا

بعد از عملیات والفجر سه، در منطقه عملیاتی، به طرف خط می‌رفتیم. حاجی می‌خواست از خط بازدید كند. می‌گفت: «باید خودم همه جا را از نزدیك ببینم تا موقع عملیات بتوانم خود را همراه بسیجی‌ها احساس كنم.»

در همان حالی كه داشتیم به طرف خط می‌رفتیم، یك هواپیمای عراقی از روبه‌رو به طرف ما آمد. دیدم الآن است كه ما را هدف قرار دهد. ماندم كه چكار بكنم؛ یك سنگ بزرگ كنار جاده بود كه می‌توانست پناهگاه خوبی باشد. توقف كردم تا خودمان را به پشت سنگ برسانیم، ولی حاجی پرسید: «چرا ایستادی؟»

گفتم: «هواپیمای عراقی است.»

گفت: «خب باشد، مگر می‌ترسی؟!»

گفتم: «خیلی پایین پرواز می‌كند، معلوم است كه هدفش ما هستیم.»

با خونسردی گفت: «لاحول و لاقوةالا بالله. به حركت ادامه بده.»

ناچار بودم حركت كنم. راه افتادم. حاجی با خیال راحت، آرام و بی‌خیال، نشسته بود. هواپیما به بالای سر ما كه رسید، شروع به تیراندازی كرد. چند تیر درست به قسمت عقب وانت اصابت كرد و آن را سوراخ كرد. نگاهی به حاج همت انداختم. هیچ تغییری در چهره‌اش ایجاد نشده بود.

* ابراهیم سنجری

 

HTTP://HEMAT.PARSIBLOG.COM نوشته شده توسط

+ نوشته شده دریکشنبه بیست و چهارم آبان 1388سال 22:8ساعت فاطمه |
درد و دل

 درد دل یک جانباز شیمیایی با امام زمان (عج)؛

بسمه تعالی
شاید این آخرین انشای من باشد
مرا می‌شناسی.
من یک روستایی‌ام.
یکی از روستاهای دور دست ایران.
شاید مرا نشناسی!
خیلی ها مرا نمی‌شناسند.
اهل زمین که با یک روستایی دورافتاده و ساده کاری ندارند.
اصلا برایشان مهم نیست که کسی اینجا دردی داشته باشد.
اینان بزرگان را می‌شناسند حاکمان را دوست دارند، مسولان را می‌شناسند، کسی با ما کاری ندارد.
خیلی وقتها دوستان و رفیقان هم آدم را فراموش می کنند.
آقای من؛
آیا تو هم مرا فراموش کرده‌ای؟
تو هم مرا نمی شناسی.
البته که خوبان را می شناسی. تو را با ما چه‌کار!
ولی من تو را می شناسم.
با عقل و قلب کوچک خود تورا شناخته‌ام.
پیامبرمان (ص) نیز فرموده است که "هرکس امام زمان خویش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است".
مولای من مرا بیاد بیاور؛ آن لحظه‌ای که در شب تاریک در فاو، شلمچه، جزیره مجنون و... با آنانی که می شناختیشان، یک‌صدا تو را فریاد می زدیم.
من همان فرد کوچک و ناچیزی بودم که با لحن ساده خود یابن الحسن می‌گفتم و سرود العجل سر می‌دادم.
آری من همان بچه بسیجی ای هستم که به امر نائب تو آمده بودم.
همانی که تفنگ "ام یک" از من بلندتر بود.
همانی که وقتی کلاه آهنی می‌گذاشتم چشمانم را نیز می‌پوشاند.
همانی که در جزیره مجنون و شلمچه به دنبال بمباران شیمیایی صدام، مزه شیمیایی را چشید.
چند لحظه‌ای می‌شد که هیچ چیز نمی‌دیدم، نفسم به سختی بالا می‌آمد.
آری مولای من، همان لحظه نیز تو را صدا می زدم.
درست است که از مقربین نبوده‌ام، ولی در حد توان از مریدانت بوده و هستم.
ای کاش مرا نیز از پیروانت به حساب می‌آوردی.
چرا که خود فرموده ای: "من در همه حال از احوال پیروانم آگاهم".
مولای من، روز به روز وضعم دشوارتر می‌شود.
دیگر زندگی برایم به سختی می‌گذرد.
قلبم یاریم نمی کند.
پزشکان کارآیی ریه‌هایم را روز به روز کمتر گزارش می‌دهند.
امسال 70درصد اعلام کرده‌اند.
اعصابم دیگر توان هیچ چیزی را ندارد.
بسیاری مواقع ، به دنبال درگیری و مشاجره با اعضای خانواده گریه‌ام می‌گیرد.
از خشونتی که چند لحظه قبل انجام داده‌ام از خودم بدم می‌آید.
به خدا دست خودم نیست.
فکر کنم همان شیمیایی که آن موقع خورده‌ام مرا متلاشی کرده است.
از رنجها نمی‌نالم، چرا که خود پذیرفته و رفته ام.
یادت هست افرادی خوش سیما ما را به شرکت در جبهه‌ها فرا می خواندند؟
یادت هست که بعضی‌ها می‌گفتند امام تکیف کرده که همه به جبهه بروند، ولی خودشان نمی رفتند!!؟
آری مولای من وضع این گونه است.
دیگر خسته شده ام، شاید این آخرین انشاء من باشد.
ای عزیزتر از جان؛
حتماً برگه‌های پزشکی و نسخه‌هایم را نیز دیده‌ای.
دیگر خسته شده‌ام.
از مسئولین چیزی نمی خواهم چون دیگر برایم ارزشی ندارند.
پس زیاد نمانده است.
خواستم قلبم خالی شود.
حمید باکری گفته بود: دعا کنید شهید شوید که بعد از جنگ چه مشکلاتی به سرمان خواهد آمد. حیف که آن موقع نشد، البته لایق نبودیم. پس اربابم مرا از همرزمانم جدا مکن.
نمی دانم بعد از من فرزندانم به چه سمت و سویی می روند و طرفدار کدام حزب، جناح و مذهبی می شوند. تنها تو می توانی آنها را هدایت کنی و دست مرحمت بر سرشان بکشی که بسیار از این موضوع نگرانم و از تو کمک می خواهم که بعد از من خانواده و فرزندانم را رها نکنی.
مولای من می دانم که چقدر رنج می کشی زمانی که می بینی که چه انسانهای خالص و پاکی امروز سر در گریبان دنیا فرو برده اند و دینشان را به دنیا فروخته و به نام دین تجارت می کنند.
یا صاحب الزمان(عج) ما که لیاقت نداشتیم تا در دوران حکومت تو زیر سایه الطافتان زندگی کنیم ولی ما را فراموش نکنید که عمری است فراموش شده ایم

 

 

+ نوشته شده درپنجشنبه چهاردهم آبان 1388سال 23:3ساعت فاطمه |
روز دانش آموز مبارک

سیزده آبان در تاریخ انقلاب اسلامی برگی زرین و مقطعی حساس و مناسبتی پرخاطره است ، به خصوص كه چهارده سال بعد از تبعید حضرت امام ( ره ) در همین روز ( 13 آبان 1357 ) فرزندان امام در مقابل دانشگاه تهران و خیابانهای اطراف با شعار درود بر خمینی ، مرگ بر شاه ، پایه های حكومت را به لرزه در آورده و با گلوله های ماموران شاه به خاك و خونغلتیدند .

صبح روز 13 آبان 1357 دانش آموزان در حالیكه مدارس را تعطیل كرده بودند روبه سوی دانشگاه نهادند تابار دیگر پیوندشان را با رهبر بت شكن خویش به جهانیان اعلام نمایند . این جوانان پرشور ، گروه گروهوارد دانشگاه شده و در آنجا اجتماع نمودند .

ماموران شاه دانشگاه را به محاصره خود در آوردند .

ساعت یازده صبح ، ماموران ، ابتدا چند گلوله گاز اشك آور در میان دانش آموزان و دانشجویان پرتاب كردند ، اجتماع كنندگان در حالیكه به سختی نفس میکشیدند ، صدای خود را رساتر كردهبا صدای بلندتر الله اكبر می گفتند . سپس تیراندازی آغاز گشت و لاله های انقلاب یكی پس از دیگری درخون غلتیدند . در این فاجعه 56 تن شهید و صدها نفر مجروح شدند و جنگ و گریز ماموران فرمانداری نظامی با دانشجویان و دانش آموزان تا پاسی از شب ادامه داشت .

امام خمینی (ره) به همین مناسبت پیامی رااز پاریس ، برای ملت قهرمان ایران فرستاد  :

عزیزان من صبور باشید كه پیروزی نهایی نزدیك است و خدا با صابران است .... ایران امروز جایگاه آزادگان است .... من از این راه دور چشم امید به شما دوخته ام ... و صدای آزادیخواهی و استقلال طلبی شما را به گوش جهانیان می رسانم

+ نوشته شده دردوشنبه یازدهم آبان 1388سال 22:34ساعت فاطمه |

مژده تولد امام رضا علیه‏السلام توسط پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله

در وایت آمده است که حُمیده، شبی پیامبر خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را در خواب دید و آن حضرت به او گفت که نجمه را به فرزند خود موسی علیه‏السلام ببخشد؛ زیرا از او فرزندی به دنیا می‏آید که بهترینِ اهل زمین است. به این سبب، حمیده، نجمه را به آن حضرت بخشید. از امام کاظم علیه‏السلام هم روایت شده است که فرمود: جد و پدرم در خواب به من فرمودند: «ای موسی! از این کنیز بهترینِ اهل زمین بعد از تو به دنیا می‏آید. نامش را «علی» بگذار که به زودی خداوند عدل و رأفت و رحمت را با او ظاهر می‏کند. خوشا به حال کسی که او را تصدیق کند و وای بر کسی که او را دشمن دارد و انکار کند».

دیدن امام رضا علیه‏السلام ، آرزوی امام صادق علیه‏السلام

ولادت امام رضا علیه‏السلام چند روز بعد از شهادت امام صادق علیه‏السلام اتفاق افتاد، و این در حالی بود که آن حضرت آرزو داشت فرزند امام کاظم علیه‏السلام را ببیند. از امام کاظم علیه‏السلام روایت شده است که فرمود: از پدرم جعفر بن محمد بارها شنیدم که می‏فرمود: «عالم آل محمد» از تو به وجود می‏آید و کاش من او را درک می‏کردم. او هم‏نام جدم امیرمؤمنان علی علیه‏السلام است». در روایت دیگری نیز آمده است که امام صادق علیه‏السلام فرمود: «خداوند متعالی دادرس و فریارس این امت را از فرزندم موسی علیه‏السلام به وجود می‏آورد».

تولد امام رضا علیه‏السلام از زبان مادر

نجمه مادر امام رضا علیه‏السلام می‏گوید: هنگامی که فرزندم به دنیا آمد، دست‏های خود را بر زمین گذاشت و سر به آسمان بلند کرد، در حالی که لب‏های مبارکش حرکت می‏داد و سخن می‏گفت، ولی من متوجه آنها نمی‏شدم. در این هنگام، امام موسی کاظم علیه‏السلام نزد من آمد و فرمود: «ای نجمه! کرامت خداوند گوارایت باد». سپس نوزاد را در جامه سفیدی پیچیدم و به حضرت دادم. ایشان در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و کامش را با آب فرات گشود. سپس فرزندم را به من داد و فرمود: «این کودک، بعد از من حجّت خدا در زمین است».

+ نوشته شده دردوشنبه چهارم آبان 1388سال 22:32ساعت فاطمه |
عشق.........
عشق

سالهاست دیدگان رنجورم ، اسیر تاریکی است . چین و چروکهای صورتم ، سخن از روز های غمگین و دلگیر می گویند . روزگاری دشوار و نفس گیر ! و دستهای خسته ام روایت دردهاست .اما قلبم می تپد و دلم به امید زنده است .

سپیده دمان  به یاد آن طلیعه شیرین بر می خیزم و هنگامه ی غروب  به آن شفق های تلخ  می اندیشم و می گریم .........

اما اکنون گویی هرم آفتاب فروکش کرده است و بیابان به وزش نسیمی دل خوش دارد و دیدگان تاریکم یافته اند که خورشید ، به سوی بستر سرخ افق ، آرمیدن آغاز می کند . راهی دراز را پیموده ام تا باهم ، یاد از روز هایی کنیم که تو و من در کنار هم بودیم . روز های شوق ، شب های آفتابی ، آسمانهای پر ستاره و شکوه و عظمت ......

به قدم های سست و بی روحم فرمان میدهم : استوار باش . بویش را احساس می کنم . از همه بیشتر این عطش است که امانم را بریده است . اما هر گاه یاد لب های خشکیده ی حسین ( ع ) می افتم که بالای نیزه نوای قرآن را چون سیلی بر دهان کفر پیشگان می کوبید فراموشش می کنم .  دیگر به خار های بیابان عادت کرده ام . تمام این مشقت ها را با شوق وصال تو بر دوش می کشم .

تمام موهای بدنم سیخ شد . آری این بوی توست که مشامم را می نوازد . اما کجایی . چشمانم که حاضر نیستند حتی برای یک لحظه خود را پشت پلک هایم قایم کنند چون کاسه ای از خون گشته اند . پاهای پر از زخمم که نای راه رفتن نداشتند چون کوه استوار شده اند . سرم را می چرخانم . تالبویی در آن دور دست چشمانم را خیره کرده است . مصمم و قوی به سویش گام بر می دارم .  نوشته هایش کمکم واضح تر می شود . با رنگی سرخ که مرا یاد غروب های سنگین جمعه می انداخت نوشته شده بود : طلائیه . باز هم شکست خردم . باز هم قطره های مروارید گونه ی اشکم مرا در نبرد با خود بر خاک نهاد . نمی توانستم تحمل کنم . اشک ها مانع می شد که بر اطرافم چیره شوم . نمی خواستم حتی برای لحظه ای دیدار با تو را از کف بدهم . لب هایم را باز کردم . زیر لب زمزمه کردم : طلائیه . این کلمه قوتی در جانم افکند . من برای دیدار با تو آمده ام . من برای وصال یار آمده ام .  یار من بی سر شهید شد . یار من پاسخ حق را در جزایر مجنون لبیک گفت . تنها کاری که توانستم انجام بدهم دویدن بود . دویدم . دویدم. دویدم .دویدم...........................

خاک پای شهدا : فاطمه

+ نوشته شده دریکشنبه نوزدهم مهر 1388سال 18:19ساعت فاطمه |
وصیت نامه اول حاجی

وصيت نامه اول حاج همت

بسم الله الرحمن الرحيم

 

هرچه داريم از شهدا داريم و انقلاب حاصل خون شهيدان است.

 

به تاريخ ۱۳۵۹/۱۰/۱۹ شمسي ساعت ۱۰/۱۰ شب چند سطري وصيتنامه مي نويسم .هرشب ستاره اي را به زمين مي کشند و باز اين آسمان غمزده غرق ستاره است.مادر جان ! مي داني تور را بسيار دوست دارم و مي داني که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهيدان داشت .مادر ! جهل حاکم بر يک جامعه انسان ها را به تباهي مي کشد و حکومت هاي طاغوت مکمل اين جهلند و شايد قرن ها طول بکشد که انساني از سلاله ي پاکان زاييده شوند و بتوانند رهبري يک جامعه ي سر در گم و سر در لاک خود فرو برده را دردست گيرد و امام تبلور سلاله ي ادامه دهندگان راه امامت و شهامت وشهادت است.مادر جان ! به خاطر داري که من براي يک اطلاعيه ي امام حاضر بودم بميرم؟کلام او الهام بخش روح پر فتوح اسلام در سينه و وجود گنديده ي من بوده وهست .اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهيد برايم دعا کنندتا شايد خدا من روسياه را در درگاه با عظمتش به عنوان يک شهيد بپذيرد .مادر جان ! من متنفر بودم وهستم از انسان هاي سازشکار و بي تفاوت و متاسفانه جوانان که شناخته کافي از اسلام ندارند و نمي دانند براي چه زندگي مي کنند و چه هدفي دارند و اصلا چه مي گويند بسيارند .اي کاش به خود مي آمدند .از طرف من به جوانان بگوييد چشم شهيدان و تبلور خونشان به شما دوخته است به پا خيزيد و اسلام را و خود را دريابيد .نظير انقلاب اسلامي ما در هيچ کجا پيدا نمي شود نه شرقي نه غربي.اسلامي که : اسلامي ... اي کاش ملت هاي تحت فشار مثلث ( زور و زر و تزوير ) به خود مي آمدند و آنها نيز پوزه استکبار را بر خاک مي ماليدند. مادر جان ! جامعه ي ما انقلاب کرده و چندين سال طول مي کشد تا بتواند کم کم صفات و اخلاق طاغوت را از مغز انسان ها بيرون برد ولي روشنفکران ما به اين انقلاب بسيار لطمه زدند زيرا نه آن را مي شناختند و نه برايش زحمت و رنجي متحمل شده بودند. از هر طرف به اين نونهال آزاده ضربه زدند ولي خداوند مقتدر است .اگر هدايت نشدند مسلما مجازات خواهند شد .پدر و مادر من ! من زندگي را دوست دارم ولي نه آنقدر که آلوده اش شوم و خويشتن را گم و فراموش کنم .علي وار زيستن و علي وار شهيد شدن حسين وار زيستن و حسين وار شهيد شدن را دوست دارم .الگوي جاويد يک مومن از بند هوي و هوس رستن است و من اين الگو را نيز دوست داشتم .شهدات در قاموس اسلام کاري ترين ضربات را بر پيکر ظلم و جور و شرک و الحاد مي زند و خواهد زد و تاريخ اسلام اين را ثابت کرده است .پدر ! ما فردا مي رويم به جنگ با انسانها يي که چون کفار در صدر اسلام نميدانند چرا و براي چه مي جنگند جنگ با دموکرات يا در حقيقت آلت دست بعث بغدادعراق .ببين ما به چه روزي افتاده ايم و استعمار چقدر جامعه ي ما را به لجن زار کشيده است ولي چاره اي نيست . اينها سد راه انقلاب اسلامي اند پس سد راه اسلام . بايد برداشته شوند تا راه تکامل طي شود .مادر جان ! به خدا قسم اگر گريه کني و به خاط من گريه کني اصلا از تو راضي نخواهم بود . زينب وار زندگي کن و مرا نيز به خدا بسپار ( اللهم ارزقنا توفيق الشهاده في سبيلک )

 

اسلام دين مبارزه و جهاد است و در اين راه احتياج به ايمان و ايثار و استقامت است .خواهران و برادرانم و همچنين پدرم ! مرا ببخشيد و از آنها مي خواهم که راهم را ادامه دهند .

 

والسلام - محمد ابراهيم همت

 

ساعت ۱۵/۱۲ پاوه - اتاق تحقيقات سپاه

 

+ نوشته شده درجمعه دهم مهر 1388سال 19:2ساعت فاطمه |

free Template Blog

ÞÇáÈ ÈáǐÝÇ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس